میشه از عشق تو مُرد …

یه جمله نوشتم که سر و ته نداره ! بخونید :

میشه از عشق تو مُرد …

میشه با خاطرات به رویا رسید و ته دریا رو دید و میشه از تو نوشت و خط به خط سرنوشت رو  میشه از هم گذشت و میشه رفت و برنگشت و میشه با هم توی رویا برسیم ته دنیا   میشه دنیا رو عوض کرد  میشه سختی ها رو رد کرد  میشه با دلتنگی خوب بود چون که به ما جدایی بد کرد …

حالا تو اونجا نشستی خبر از دلم نداری  توی آغوشمه هر شب همون عکس یادگاری

حالا من این ور دنیا چه کنم با بی قراری یادته کنار ساحل می گذشتیم از یه لحظه  بی خبر از این که دنیا به همون لحظه می ارزه …

بی تو دست سردم اینجا توی دست باد می لرزه

مبیشه از عشق تو مُرد و …


pic8

اکنون که شب از نیمه گذشته
و سکوت هم جا را فراگرفته
تاریکی و ظلمت سایه خود را بر سر شهر افکنده
و همه در خواب ناز کتم عدم فرو رفته اند
من با مهتاب سخن می گویم
از تو از محبت و مهربانیت
از عشق، دوست داشتن و صداقت تو
از دستان پر مهر و آغوش پر محبت تو
از ثانیه ها، دقایق و ساعت های سخت و ملال آور جدایی و تنهایی
از اینکه هر روز صبح به امید شنیدن صدای گرم و مهربانت از خواب بیدار می شوم
از روزهایی که با خیال و رویای با تو بودن سر می کنم
از چشمان خسته و مضطرب خود و از شب زنده داری های خود
از امید وصال و از حضور تو برایش می گویم
حضور تو که دلیلی شده تا روزهای سخت تنهایی را سپری کنم
حضور تو که باعث شده دنیای پوچ و بی ارزش را تحمل کنم
آری از حضور گرم تو برایش می گویم که روح سرد آدمهای اطرافم را آب کرده
از حضور تو برایش می گویم که روزنه امید را در دلم روشن کرده
از حضور تو می گویم که مرا از بایدها و شایدها و خوشی های زودگذر جدا کرده
و به عالمی دیگر کشانده و روحم را به پرواز در آورده
و از شور و شعفی که به خاطر حضور تو در وجودم، ایجاد شده برایش می گویم
اما چند شبی است که تنها هستم و در سکوت تنهایی غرق شدم
چند شبی است که مهتاب درپشت ابرها پنهان شده
و مهتاب را برای شنیدن حرفهایم پیش کش نمی کند
گویی پنداشته دیگر تنها ماه موجود در دنیا نیست
حال دیوار را شریک خود قرار دادم و با او سخن می گویم
تا اگر از دوست داشتن خودم نسبت به تو برایش گفتم از حسودی نرود
و اگر از غم و درد دوری و هجران و فراق برایش گفتم
از شدت دردهام کمر خم نکند و تنهایم نذارد
دوستت دارم عزیز …

درباره نویسنده

حرف خاصی نیست. آدمی هستم مثل کرور کرور آدم دیگر. با همان دغدغه ها و نگرانی ها، آشفتگی ها و اندوه ها، لبخندها و امیدواری های گاه و بی گاه. در هوای تاریک همین شهر درندشت نفس می کشم که هر قدم، خاطره ای روی سنگفرش هایش رقم زده.

مطالب مرتبط

1 نظر

  1. آبتین

    میشه از عشق تو مرده دیگه از دست همه راحت شد.
    میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست تو هم راحت شد.

    پاسخ

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *