Subscribe via RSS Feed
banner ad

دسته: حرف های خودمونی

رسم محبت آموختم …

رسم محبت آموختم …

وقتی ۱۵ سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم …صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی… وقتی که ۲۰ سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از [...]

روز پدر مبارک

روز پدر مبارک

ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود حتم دارم در شب میلادت، ای غوغاترین! حضرت حق نیز در کارش تأمل کرده بود هر فرشته، تا بیایی، ای معمایی ترین! بال های خویش را دست توسل کرده بود خجسته میلاد فرخنده مولود کعبه ، قران ناطق ، [...]

روز مادر مبارک

روز مادر مبارک

شد صفحه روزگار تیره تا دفتر من گشود مادر از هستی من، نشانه ای نیست خود بودن من چه بود، مادر ناموخت مرا زمانه درسی رندانه ام آزمود، مادر من در یتیم و گردش چرخ از دست توام ربود مادر در دامن روزگارم افکند از دامن خود چه زود مادر حالیست مرا که گفتی نیست [...]

لحظه لحظه تا ملاقات با خدا

لحظه لحظه تا ملاقات با خدا

امشب با خدا وعده ی دیدار دارم قرار است به دنبالم بیآید به او گفتم که زنگ در را نزند من گرمایش را حس میکنم و با حس کردن گرمایش در را می گشایم به او گفتم که کسی باور نمی کند قرار است امشب خدا به دنبالم بیآید قرار است دستانم را در دستانش [...]

دلیل بودن ، دلیل هستی

دلیل بودن ، دلیل هستی

دلم واسه خودم تنگ شده واسه “من” بودنم واسه روز قبل دچار شدنم واسه یه جای ساکت وآروم اونقدری آروم که گوشام از سکوتش درد بگیره دلم میخواد این ذهن؛دیگه به چیزی فکر نکنه حتی به خود ،خود هیچی هم فکر نکنه چقدردلم میخواد ذهنم یه خمیازه بکشه خستگیش دربره،بشه آروم مثل یه دریا ساکت [...]

خاطرات آقای خاص

خاطرات آقای خاص

بازم مثل همیشه سلام ؛ سلامی کمرنگ تر از روزای قبل …  به دلایل شخصی! مثل قدیما هر چند وقت یه دست نوشته ای رو تو فرلاو قرار میدم که دوستان قدیم و جدید از حال و اوضاع من و ایمان با خبر بشن ! گر چه برای بعضی ها اصلا مهم نیست ولی خوب [...]

دریای چهار فصل

دریای چهار فصل

من و نعیم این هفته یه مهمون داشتم !  مستر نعیم ! البته به ایمان و فرزام و شهرام و بهروز و … هم گفتم بیان این جا بریم صفا ولی هر کدومشون به دلیل مشکلات شخصی نتونستن بیان ! تو این چند روزی با نعیم چند جا رفتیم و گشتیم و خلاصه خوش گذشت [...]

بهترین لحظات زندگی از نگاه بهروز

بهترین لحظات زندگی از نگاه بهروز

به نظرم باید : آنقدر بخندی که دلت درد بگیره بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری برای مسافرت به یک جای خوشگل بری به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات [...]

منطقه نظامی هاشمی نژاد

منطقه نظامی هاشمی نژاد

سلام دوستان  چطورید ؟! جاتون خالی پریشب ساعت ۱۰ بود با بروبچ رفتیم عباس آباد و یهو تصمیم گرفتیم بریم منطقه نظامی هاشمی نژاد که مال سپاه هست ! از دور دیدیم باحاله و یهو رفتیم جلو ! اول راه ندادنمون تو و بعد که فهمیدن کی هستیم در رو باز کردن و منم گاز [...]

دارا و ندار

دارا و ندار

صدای وحشتناک رعد وبرق و خیابان خیس از باران شبانه درختهای خیس وخاک باران  خورده . . . نوازش دستهای باران به روی صورتم هوای سرد و دل گرفته ی من … من و بی پناهی و باران … کاش می شد رفت تا در مه گم شد چقدر دلم گرفت امروز … خدایا تو [...]

سال نو مبارک

سال نو مبارک

سال ۱۳۸۹ برعاشقان مبارک به نام خداوند نوآفرین بویِ بهبود ، ز اوضاعِ جهان ، می شنوم : شادی آورد گُل و ، بادِ صبا، شاد آمد! بهار، فُرصتِ دوباره یی ست : برای اندیشیدن و ، دوباره شدن ! در این ” کلاسِ ” بزرگ و بالنده ی روُیش و رویندگی ، فُرصت های [...]

پیشواز عید

پیشواز عید

دیروز که برای خریدن سفره هفت سین به خیابون رفتم تا برای عید امسال وسایل سفره هفت سین رو بخرم آخه به دلیل مشقله کاری که دارم زیاد وقت نمی کنم خودم دست به کار بشم .خه هم من حضور سبزه تو خونه رو دوست دارم هم چیدنشو  ولی که ای کاش بیرون نمی رفتم [...]

طبیعت زیبای مازندران

طبیعت زیبای مازندران

سلامی بهاری به فرلاوی های عزیز این متنی که امشب می نویسم اختصاص داره به بخش خاطرات سایت که پیشنهاد می کنم تا پایان این مطلب جذاب با ما همراه باشید. لطف کنید و روی دنباله کلیک کنید تا ادامه متن رو بخونید :

سه نقطه

سه نقطه

تمام تعریفم از این روز هایم  فقط همین  … است حالا تو هر جور می خوای این سه نقطه را بخوان !

خاطرات به یاد ماندنی فرلاوی ها

خاطرات به یاد ماندنی فرلاوی ها

از جمله تصمیمات تخیلی من : برگشت یهویی به قزوین : امروز حوصله ام تو شمال سر رفته بود و یه دفعه ای تو ۱ دقیقه تصمیم گرفتم بیام قزوین و ۳ روز بمونم !!! جالبه تو ۱۰ دقیقه هم ماشین گیرم اومد و راهی شدم ! شانسه دیگه !!!

به گذشته و آینده می اندیشم !

به گذشته و آینده می اندیشم !

حوصله ندارم ! خسته ام ! تا حالا شده یه حس غریب داشته باشید و ندونید اون چیه ؟ الان دقیقا ساعت ۰۵:۱۴ صبح هست و من حس و حال خوابیدن ندارم ٬فکرمو چیزی مشغول کرده که نمی دونم چیه ! نمی دونم شاید دلم واسه دوستام تنگ شده ! تازگی ها قصد داشتم بعد [...]

Page 1 of 612345...Last »