Subscribe via RSS Feed
banner ad

دسته: داستان عاشقانه

نهایت عشق

نهایت عشق

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و [...]

رسم محبت آموختم …

رسم محبت آموختم …

وقتی ۱۵ سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم …صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی… وقتی که ۲۰ سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از [...]

تولد من – ایمان

تولد من – ایمان

امروز روز تولد من است. روز تولد من هم (مثل برنامه رادیویی تقویم تاریخ شد) من متولد شدم. از یک طرف نگاهی به گذشته دارم و از طرفی بیشتر نگاهم معطوف به آینده است.به این فکر می کنم که میانگین امید به زندگی در ایران حدود شصت هفتاد است و من اکنون ثلث آن را [...]

پیر عاقل

پیر عاقل

پیرمردی ۹۲ ساله که سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر ۷۰ ساله‌اش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانه‌اش را ترک کند. پس از چند ساعت انتظار در سرسرای خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پیرمرد لبخندی بر لب آورد. همین طور [...]

عشق ، ثروت ، موفقیت

عشق ، ثروت ، موفقیت

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید. به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.» آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون [...]

تقویم دانشگاهی من !!!

تقویم دانشگاهی من !!!

تقویم دانشگاهی من : شنبه : همون لحظه ای که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم هر جا که می رفتم اونو می دیدم یک بار که از جلوی هم در اومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کرد گفت : ببخشید من که می دونم منظورش چی بود تازه ساعت ۹:۳۰ هم [...]

اعتراف من !

اعتراف من !

این روزها، بدجوری روزهای نوشتن هستند. بیشتر از آنی که فکرش را بکنی. بیشتر از آنکه روزهای خواندن باشند انگار. دلت می خواهد خطاب به یکی بنویسی و تمام آنچه که حالا قلبت را دچار این ارتعاش سنگین می کند توی کاغذی که می رود زیر چشم هایش خالی کنی. برای یکی که واقعاً نیست. [...]

عشق بی قید و شرط

عشق بی قید و شرط

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می­خواهی می­توانی تمام سیب­های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری. آن وقت پسر تمام سیب­های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ [...]

برای عشق

این داستان واقعی است…

این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم.  نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.   مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح [...]

داستان عشق

داستان عشق

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا ۳ روز بود با کسی [...]

داستان عشق واقعی …

داستان عشق واقعی …

بی مقدمه  شروع می کنم چرا که من بلد نیستم مثه همه عاشقای عاشق پیشه با لفظ قلم و حرف های پر احساس شما رو ببرم تو اوج احساس راستش یه کم هوس کردم باهاتون خودمونی تر صحبت کنم ، چیزی که خیلی ماها نمی تونیم درکش کنیم .می خوام درباره عشق خودم صحبت کنم [...]

زندگی با همه‌ی مشکلاتش زیباست!!!

زندگی با همه‌ی مشکلاتش زیباست!!!

یه روز تصمیم گرفتم بخاطر مشکلم خودم رو از بالای ساختمان پرت کنم پایین …………….. طبقه دهم زوجی رو دیدم که عاشقانه یکدیگر رو در آغوش گرفته بودند طبقه نهم پیتر رو دیدم که مثل همیشه تنها بود و گریه می کرد طبقه هشتم مردی رو دیدم که نامزدش با بهترین دوستش هم خواب شده [...]

قانون بازگشت

قانون بازگشت

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی  صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید . مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و [...]

خدا وجود ندارد؟؟؟

خدا وجود ندارد؟؟؟

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا » رسیدند، آرایشگر گفت من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد مشتری پرسید :چرا؟ آرایشگر گفت کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد اگر خدا وجود داشت آیا [...]

زیبا ترین قلب

زیبا ترین قلب

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود وادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد.قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.پس همه تصدیق کردند که قلب او براستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.مرد جوان در کمال افتخار با صدای بلندتر به تعریف از قلب [...]