من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی

 

من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من
من خودم بودم و يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزيد
من خودم بودم دستي که صداقت ميکاشت گر چه در حسرت گندم پوسيد
من خودم بودم هر پنجره ايکه به سرسبزترين نقطه بودن وا بود و خدا ميداند بي کسي از ته دلبستگي ام پيدا بود
من نه عاشق بودم و نه دلداده به گيسوي بلند و نه آلوده به افکار پليد
من به دنبال نگاهي بودم که مرا از پس ديوانگي ام ميفهميد
آرزويم اين بود دور اما چه قشنگ که روم تا در دروازه نور تا شوم چيره به شفافي صبح به خودم مي گفتم تا دم پنجره ها راهي نيست
من نمي دانستم که چه جرمي دارد دستهايي که تهي ست و چرا بوي تعفن دارد گل پيري که به گلخانه نرست
روزگاريست غريب تازگي ميگويند که چه عيبي دارد که سگي چاق رود لاي برنج
من چه خوشبين بودم همه اش رويا بود و خدا مي داند سادگي از ته دلبستگي ام پيدا بود.

 

************************************

پی نوشت:
از آدمـهایی که میفهمن دوستشـون داریم و همچنان آدم باقی میمونن؛ کمالِ تشکر رو داریم…..

درباره نویسنده

حرف خاصی نیست. آدمی هستم مثل کرور کرور آدم دیگر. با همان دغدغه ها و نگرانی ها، آشفتگی ها و اندوه ها، لبخندها و امیدواری های گاه و بی گاه. در هوای تاریک همین شهر درندشت نفس می کشم که هر قدم، خاطره ای روی سنگفرش هایش رقم زده.

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *