Subscribe via RSS Feed
بازدیدها : 903

بی رحمانه مرا تنها گذاشتی



می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.

از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.

نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.

که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی…
امّا هیهات…. که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی…
از من بریدی و از این آشیان پریدی…

((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود…
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم… ))

امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.

امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری…
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را…

باور کن…

که دیگر باور نخواهم کرد عشق را… دیگر باور نمی کنم محبت را…
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد…

دست نوشته دیگری از بهروز- برای هیچ کس …

VN:F [1.9.3_1094]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.3_1094]
Rating: 0 (from 0 votes)

تگ: , , , , , , , , , , , ,

دسته: حرف های عشقولانه, دست نوشته ها, قطعه ادبی

درباره نویسنده: حرف خاصی نیست. آدمی هستم مثل کرور کرور آدم دیگر. با همان دغدغه ها و نگرانی ها، آشفتگی ها و اندوه ها، لبخندها و امیدواری های گاه و بی گاه. در هوای تاریک همین شهر درندشت نفس می کشم که هر قدم، خاطره ای روی سنگفرش هایش رقم زده.

دیدگاه‌ها (۶)

لینک بازتاب | نظرات در فید خوراک

  1. بهروز می‌گه:

    می نویسم تا بدانند آیندگان
    عشق مقدس است …

  2. مریم می‌گه:

    شاید آن روز که سهراب نوشت “تا شقایق هست زندگی باید کرد”
    خبر از دل پردرد گل یاس نداشت
    باید اینطور نوشت:
    “چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبار است”
    بهروز جان نوشتت قشنگه

  3. zahra می‌گه:

    سلام
    زندگی مثل آب روان می مونه که باید جاری بشه که اگه بیاسته …..

  4. tina می‌گه:

    سلام عزیزم :)
    خیلی عالی بود…..
    Maaaach

  5. eli می‌گه:

    ما تماشاچیانی هستیم،

    که پشت درهای بسته مانده ایم!

    دیر آمدیم!

    خیلی دیر…

    پس به ناچار

    حدس می زنیم،

    شرط می بندیم

    شک می کنیم…

    و آن سوتر

    در صحنه

    بازی به گونه ی دیگردرجریان است!

  6. زی زی می‌گه:

    نبار باران!
    زمین جای قشنگی نیست باران
    من از اهل زمینم خوب می دانم
    که گل در عقد زنبور است ولی از یک طرف
    پروانه را هم دوست می دارد…!!
    نبار باران
    نبار باران

نظر دهید




- برای نمایش یک آواتار از خودتان در وبلاگ من و همچنین دیگر وبلاگ‌ها به سایت گراواتاربروید.

  • تکیده و تنها(0)
    بگو دلت رو به کجا رسوندی که قلب عاشق منو سوزوندی دل به کی دادی به چی دل سپردی؟ بریدی از من به کی...
  • پشیمونی(1)
    هوای چشمای تو بارونیه چشمای تو غرق پشیمونیه می خواستی دنیارو پریشون کنی تمام عاشقارو مجنون ...
  • طلوع قلبم باش(2)
    طلوع قلبم باش و بگذار تازه شوم تازه از روياي با تو بودن و به تو رسيدن ! بر روي روياهايي که از ...
  • زندگی من(3)
    درد شدیدی دارم شبیه به مرگ چشمانم همانند مرداب شده اشکم درونش بوی تعفن گرفته مغزم مانند شور...