در دل تیره شب


هر وقتیک شهاب می گذردآرزو می کنمت ……

از خدا می خواهم لحظه های سبزت٬ زرد و غمگین نشود

نکند بارانی از نگاهت ریزد

باران بی رحمی ها در وجودت خیزد

در میان من و تو فاصله هاست

آنقدر فاصله که من اگر خیل کبوترها را سوی تو پرواز دهم

نیمه راه می میرند

خوب رویائی من با تو بودن دیریست آرزوی من نیست .

من فقط می خواهم هر کجا که هستی غصه ات کم باشد

درباره نویسنده

حرف خاصی نیست. آدمی هستم مثل کرور کرور آدم دیگر. با همان دغدغه ها و نگرانی ها، آشفتگی ها و اندوه ها، لبخندها و امیدواری های گاه و بی گاه. در هوای تاریک همین شهر درندشت نفس می کشم که هر قدم، خاطره ای روی سنگفرش هایش رقم زده.

مطالب مرتبط

3 نظر

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *