بهروز | ۱۳۸۹/۰۶/۰۴ |
۰ دیدگاه

چقدر غریب شده ام میان این همه آشنا…
میان این نامهربانی ها
میان این دلتنگی هام
میان تنهای هام
اما کیه که به من سر بزنه
خوشحالم کنه
خیلی دلم تنگ شده
خیلی
کاش می شد منم مثل دیگران تنها نباشم
و ای کاش و کاش که این یک رویاست
آروم آروم تنها شدم
اسیر غم فردا شدم
همون غمی که یه روز تو دلم گذاشتی رفتی
اما من می گم هنوزم با این همه نامهربانی ها دوست دارم
VN:F [1.9.3_1094]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.3_1094]
تگ: featured, تنهای, دلتنگی, غریب, نامهربانی, نامهربانی ها
دسته: قطعه ادبی
درباره نویسنده: حرف خاصی نیست. آدمی هستم مثل کرور کرور آدم دیگر. با همان دغدغه ها و نگرانی ها، آشفتگی ها و اندوه ها، لبخندها و امیدواری های گاه و بی گاه. در هوای تاریک همین شهر درندشت نفس می کشم که هر قدم، خاطره ای روی سنگفرش هایش رقم زده.