Subscribe via RSS Feed
بازدیدها : 859

نهایت عشق


پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.

پیرمرد گفت….

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است…!

VN:F [1.9.3_1094]
Rating: 10.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.9.3_1094]
Rating: +1 (from 1 vote)
نهایت عشق, ۱۰٫۰ out of 10 based on 2 ratings

تگ: , , ,

دسته: حرف های عشقولانه, داستان عاشقانه, طنز و حکایت

درباره نویسنده: حرف خاصی نیست. آدمی هستم مثل کرور کرور آدم دیگر. با همان دغدغه ها و نگرانی ها، آشفتگی ها و اندوه ها، لبخندها و امیدواری های گاه و بی گاه. در هوای تاریک همین شهر درندشت نفس می کشم که هر قدم، خاطره ای روی سنگفرش هایش رقم زده.

دیدگاه‌ها (۶)

لینک بازتاب | نظرات در فید خوراک

  1. بهروز می‌گه:

    به غیر غمگین بودن …
    این داستان پر از عبرت و سرشار از عشق و علاقه هست ! درکش برای هر کسی آسون نیست …

  2. زی زی می‌گه:

    درست درس زندگی همین هست و ما همیشه توی این درس نمره بد میاریم
    ما خودمون که میدونیم چی وجود داره پس چرا میخوایم دیگران هم بدونن؟
    من خودم میدونم که نمی تونه باشه پس چرا ازش میپرسم چرا نیستی؟
    من خودم میدونم که نمی خواد پس چرا ازش میپرسم چرا نمیخوای؟
    ما همه خوب میدانیم و بی دلیل منتظر دانستن دیگران می مانیم
    من که میدونم این ضعف ما آدمهاس که بخاطر فرار از آن منتظر مقصر کردن دیگران هستیم

  3. fereshteh می‌گه:

    این یعنی با hameye وجود khastan این یعنی به کمال رسیدن تو راهه عشقو zendegi :shock: :shock: :shock: :shock:

  4. سمیره سحر می‌گه:

    عشق………عشق پرمفهوم ترین کلمه در جهان است انسان بسیار عریص است و در دنیا از هیچ چیزی خود به اسانی نمیگذرد اگر به زور هم باشد از هیچ چیزی خود در گذر نیست تا بهای در مقابل ان اخذ نکند ولی ……اما دل انسان سرکش تر از اوست که درمقابل خود انسان می ایسته و میره پی دنیای اشک دنیای که نه دولت نه شهرت نه صورت ونه قدرت هیچ کدام مفهومی ندارد و جان میدهد جان که گرانترین اوان الهی است به او وفرض است که از ان مواظبت کند به کسی …………………….که شاید او خبر هم ندارد که چنین عاشقی سر گشته دارد یعنی به نظری تان این عجیب نیست.

  5. سمیره سحر می‌گه:

    عشق واقغی همین است من ۱۸ سالم است و ازدواج کردهم من همچنان توقع از شوهرم دارمم مه از پول دارای لباس زیور نمیخواهم من اگرمی خواهم همین عشق پاک را که خوش بختانه میان ما است چون مه از شوهرم ۹ماه است که جدا هستم وما بعد از ازدواج هم کدام رابطه زنا شوی نداشتیم وهم نمیدانم او چه زمانی خواهد امد چون او صبح عروسی مسافر شدبه کانادا ومن ماندم در انتظاری عشقم تازمانی نامعلوم

نظر دهید




- برای نمایش یک آواتار از خودتان در وبلاگ من و همچنین دیگر وبلاگ‌ها به سایت گراواتاربروید.