<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: لحظه لحظه تا ملاقات با خدا</title>
	<atom:link href="http://www.forlove.ir/1389/03/05/%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%82%d8%a7%d8%aa-%d8%a8%d8%a7-%d8%ae%d8%af%d8%a7.html/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.forlove.ir/1389/03/05/%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%82%d8%a7%d8%aa-%d8%a8%d8%a7-%d8%ae%d8%af%d8%a7.html</link>
	<description>سرزمین عاشقانه ها</description>
	<lastBuildDate>Wed, 01 Feb 2012 20:54:39 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1</generator>
	<item>
		<title>با: ایمان</title>
		<link>http://www.forlove.ir/1389/03/05/%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%82%d8%a7%d8%aa-%d8%a8%d8%a7-%d8%ae%d8%af%d8%a7.html/comment-page-1#comment-648</link>
		<dc:creator>ایمان</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.forlove.ir/?p=1425#comment-648</guid>
		<description>خواهش می کنم از شما ، 
و ممنون از امین عزیز به خاطر ارسال نظرات زیبا ، امین جان شما می توانید نظرات را ارسال کنید تا به عنوان پست در سایت با نام شما قرار دهیم .</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خواهش می کنم از شما ،<br />
و ممنون از امین عزیز به خاطر ارسال نظرات زیبا ، امین جان شما می توانید نظرات را ارسال کنید تا به عنوان پست در سایت با نام شما قرار دهیم .</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: zahra</title>
		<link>http://www.forlove.ir/1389/03/05/%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%82%d8%a7%d8%aa-%d8%a8%d8%a7-%d8%ae%d8%af%d8%a7.html/comment-page-1#comment-646</link>
		<dc:creator>zahra</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.forlove.ir/?p=1425#comment-646</guid>
		<description>با اجازه از ایمان و بهروز
امین عزیز خیلی با احساس و  زیبا بود خوشا به حال خدای تو عشق تو حسرت خوردم به ......</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با اجازه از ایمان و بهروز<br />
امین عزیز خیلی با احساس و  زیبا بود خوشا به حال خدای تو عشق تو حسرت خوردم به &#8230;&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: امین</title>
		<link>http://www.forlove.ir/1389/03/05/%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%82%d8%a7%d8%aa-%d8%a8%d8%a7-%d8%ae%d8%af%d8%a7.html/comment-page-1#comment-637</link>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.forlove.ir/?p=1425#comment-637</guid>
		<description>خداوند بی‌نهایت است و لامکان وبی‌زمان ...
اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود 
و به قدر نیاز تو فرود می‌آید 
و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود 
و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود 
و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می‌شود... 
پدر می‌شود یتیمان را و مادر 
برادر می‌شود محتاجان برادری را 
همسر می‌شود بی‌همسرماندگان را 
طفل می‌شود عقیمان را 
امید می‌شود ناامیدان را 
راه می‌شود گمگشتگان را 
نور می‌شود در تاریکی ماندگان را 
شمشیر می‌شود رزمندگان را 
عصا می‌شود پیران را 
عشق می‌شود محتاجان به عشق را ...
خداوند همه چیز می‌شود همه کس را... 
به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس 

بشوییم قلب‌هایمان را از هر احساس ناروا 
و مغزهایمان را از هر اندیشه خلاف 
و زبان‌هایمان را از هر گفتار ناپاک 
و دست‌هایمان را از هر آلودگی در بازار... 
و بپرهیزیم از ناجوانمردی‌ها،ناراستی‌ها، نامردمی‌ها! 
چنین کنیم تا ببینیم خداوند چگونه 
بر سفره مان با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند 
در دکان مان کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند 
و در کوچه‌های خلوت شب با ما آواز می‌خواند... 


مگر از زندگی چه می‌خواهیم که در خدایی خدا یافت نمی‌شود ...؟

این نوشته ها ی یک کافر و و مشرک نیست.نگویند که علائم آخرزمان است .این نوشته های یک عاشقی که به عشقش می نویسدکه ته دل و احساس و وجودش می خیزد و مینویسد ......................................
کافر و مشرک آن است که این نوشته ها را کفر و شرک بداند و خدای خود  و عشقش را نداند...................

تقدیم به عشق مقدس من&quot;..........&quot;</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خداوند بی‌نهایت است و لامکان وبی‌زمان &#8230;<br />
اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود<br />
و به قدر نیاز تو فرود می‌آید<br />
و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود<br />
و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود<br />
و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می‌شود&#8230;<br />
پدر می‌شود یتیمان را و مادر<br />
برادر می‌شود محتاجان برادری را<br />
همسر می‌شود بی‌همسرماندگان را<br />
طفل می‌شود عقیمان را<br />
امید می‌شود ناامیدان را<br />
راه می‌شود گمگشتگان را<br />
نور می‌شود در تاریکی ماندگان را<br />
شمشیر می‌شود رزمندگان را<br />
عصا می‌شود پیران را<br />
عشق می‌شود محتاجان به عشق را &#8230;<br />
خداوند همه چیز می‌شود همه کس را&#8230;<br />
به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس </p>
<p>بشوییم قلب‌هایمان را از هر احساس ناروا<br />
و مغزهایمان را از هر اندیشه خلاف<br />
و زبان‌هایمان را از هر گفتار ناپاک<br />
و دست‌هایمان را از هر آلودگی در بازار&#8230;<br />
و بپرهیزیم از ناجوانمردی‌ها،ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!<br />
چنین کنیم تا ببینیم خداوند چگونه<br />
بر سفره مان با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند<br />
در دکان مان کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند<br />
و در کوچه‌های خلوت شب با ما آواز می‌خواند&#8230; </p>
<p>مگر از زندگی چه می‌خواهیم که در خدایی خدا یافت نمی‌شود &#8230;؟</p>
<p>این نوشته ها ی یک کافر و و مشرک نیست.نگویند که علائم آخرزمان است .این نوشته های یک عاشقی که به عشقش می نویسدکه ته دل و احساس و وجودش می خیزد و مینویسد &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;..<br />
کافر و مشرک آن است که این نوشته ها را کفر و شرک بداند و خدای خود  و عشقش را نداند&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</p>
<p>تقدیم به عشق مقدس من&#8221;&#8230;&#8230;&#8230;.&#8221;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: امین</title>
		<link>http://www.forlove.ir/1389/03/05/%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%82%d8%a7%d8%aa-%d8%a8%d8%a7-%d8%ae%d8%af%d8%a7.html/comment-page-1#comment-636</link>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.forlove.ir/?p=1425#comment-636</guid>
		<description>ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را 
باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:

« امیلی عزیز،

عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.

با عشق، خدا»

امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ »

امیلی جواب داد:آ« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. »

مرد گفت:آ« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: آ« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت. 

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

آ« امیلی عزیز،

از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،

با عشق، خدا

این را تقدیم به عشقم&quot;..........&quot; و به تمام عشق های که قرار ملاقات با خدای خود دارند</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را<br />
باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:</p>
<p>« امیلی عزیز،</p>
<p>عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.</p>
<p>با عشق، خدا»</p>
<p>امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ »</p>
<p>امیلی جواب داد:آ« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. »</p>
<p>مرد گفت:آ« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.</p>
<p>همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: آ« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت. </p>
<p>مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:</p>
<p>آ« امیلی عزیز،</p>
<p>از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،</p>
<p>با عشق، خدا</p>
<p>این را تقدیم به عشقم&#8221;&#8230;&#8230;&#8230;.&#8221; و به تمام عشق های که قرار ملاقات با خدای خود دارند</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ایمان</title>
		<link>http://www.forlove.ir/1389/03/05/%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%82%d8%a7%d8%aa-%d8%a8%d8%a7-%d8%ae%d8%af%d8%a7.html/comment-page-1#comment-625</link>
		<dc:creator>ایمان</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.forlove.ir/?p=1425#comment-625</guid>
		<description>بیشتر از تو به من حس تو حسرت می خورم که عشق و عاشقی رو تراوش کرده ...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بیشتر از تو به من حس تو حسرت می خورم که عشق و عاشقی رو تراوش کرده &#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: zahra</title>
		<link>http://www.forlove.ir/1389/03/05/%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%82%d8%a7%d8%aa-%d8%a8%d8%a7-%d8%ae%d8%af%d8%a7.html/comment-page-1#comment-624</link>
		<dc:creator>zahra</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.forlove.ir/?p=1425#comment-624</guid>
		<description>وای خیلی زیبا بود واقعا به احساس قشنگت حسرت خوردم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وای خیلی زیبا بود واقعا به احساس قشنگت حسرت خوردم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

