بهروز | ۱۳۸۹/۰۲/۱۰ |
۳ دیدگاه

چه بی نوا شبی ست امشب
چشمان آسمان ورم کرده از هجوم لحظه های پر غبارش
جسد کبوترها در غربت لحظه هایش
همه بی داد می کند
و درخت عور و بی حیای کوچه های تاریکش
چنگ انداخته.بر خلوت عبورگاهی زمستانی
ومن که در پیچ و تاب بازی سردش هنوز دست و پا می زنم
و در لحظه های نا متناهیش
تهی تهی می شوم
VN:F [1.9.3_1094]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.3_1094]
تگ: featured, آسمان, تهی تهی می شوم, لحظه های نا متناهی, کبوترها
دسته: حرف های عشقولانه, قطعه ادبی
درباره نویسنده: حرف خاصی نیست. آدمی هستم مثل کرور کرور آدم دیگر. با همان دغدغه ها و نگرانی ها، آشفتگی ها و اندوه ها، لبخندها و امیدواری های گاه و بی گاه. در هوای تاریک همین شهر درندشت نفس می کشم که هر قدم، خاطره ای روی سنگفرش هایش رقم زده.
salam
che khabarar
bazam mesle hamishe matnat ghashaneg. vali hesabi asheghiaaaaaaa
سلام
سلامتی !
خوبی شما ؟
نه بابا چه عاشقی ! فقط زیبا می نویسیم ! به خدا نه عاشقم و نه چیز دیگه … :)
شبی مست و خرامان بگذشتم ازویرانه ای
درسیاهی شب ازدرون خانه ای امد خنده مستانه ای
چون نگاه کردم درون خانه از پنجره صحنه ای دیدم قلبم سوخت چودیوانه ای
کودکی از سوز سرما می زند دندان بهم پیرمردی کورو فلج افتاده در گوشه ای
دختری مشغول عیش ونوش با بیگانه ای
مادری مات و پریشان مانده چون دیوانه ای
چون که فارغ گشت از عیش و نوش ان مرد پلید قصدرفتن کرد با حالت جانانه ای
دست اندر جیب کردو زان همه پول درشت داد به دختر زان همه پول درشت چند دانه ای پ
س از ان سوگند خوردم که دگر مست نروم بردر میخانه ای
تاکه ببینم دختری عفت فروشد بهرنان خانه ای