چه بی نوا شبی ست امشب


چه بی نوا شبی ست امشب

چشمان آسمان ورم کرده از هجوم لحظه های پر غبارش

جسد کبوترها در غربت لحظه هایش

همه بی داد می کند

و درخت عور و بی حیای کوچه های تاریکش

چنگ انداخته.بر خلوت عبورگاهی زمستانی

ومن که در پیچ و تاب بازی سردش هنوز دست و پا می زنم

و در لحظه های نا متناهیش

تهی تهی می شوم


درباره نویسنده

حرف خاصی نیست. آدمی هستم مثل کرور کرور آدم دیگر. با همان دغدغه ها و نگرانی ها، آشفتگی ها و اندوه ها، لبخندها و امیدواری های گاه و بی گاه. در هوای تاریک همین شهر درندشت نفس می کشم که هر قدم، خاطره ای روی سنگفرش هایش رقم زده.

مطالب مرتبط

2 نظر

  1. siavash1472

    شبي مست و خرامان بگذشتم ازويرانه اي

    درسياهي شب ازدرون خانه اي امد خنده مستانه اي

    چون نگاه كردم درون خانه از پنجره صحنه اي ديدم قلبم سوخت چوديوانه اي

    كودكي از سوز سرما مي زند دندان بهم پيرمردي كورو فلج افتاده در گوشه اي

    دختري مشغول عيش ونوش با بيگانه اي

    مادري مات و پريشان مانده چون ديوانه اي

    چون كه فارغ گشت از عيش و نوش ان مرد پليد قصدرفتن كرد با حالت جانانه اي

    دست اندر جيب كردو زان همه پول درشت داد به دختر زان همه پول درشت چند دانه اي پ

    س از ان سوگند خوردم كه دگر مست نروم بردر ميخانه اي

    تاكه ببينم دختري عفت فروشد بهرنان خانه اي

    پاسخ

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *