آقا گل,خانم گل



روی‌ يك جدول‌ِ بسته‌ ، یه‌ پسربچه‌ نشسته

گُلای‌ سُرخ‌ُ گرفته‌ توی‌ انگشتای‌ بسته‌

گل فروشِ کوچکِ ما، شبا زخماشُ شمرده

همه‌ی آرزوهاشُ بادِ دزدِ کوچه بُرده

اگرم با گشنگی‌هاش شبُ تا صبح سر آورده

سر رسیدن‌ِ بهارُ كسی‌ یادش‌ نیاورده‌

آدما تو فكرِ عیدن‌ ، فكرِ یک‌ ماهی‌ سفیدن

اونا از تو خونه‌هاشون‌ ، انگار هیچی نشنیدن‌

دیگه‌ شب‌ از راه‌ رسیده‌ ، غنچه‌ی‌ غروب‌ُ چیده‌

از پسر بچه‌ی‌ خسته‌ هیچكی یه‌ گُل‌ نخریده‌

پُل‌ِ عابرِ پیاده‌ اما جای‌ اَمن‌ِ خوابه‌

رو لب‌ِ اون‌ پسر اما یک سوال‌ِ بی‌جوابه‌:

«ـ ای‌ خدا! ای خدا! چرا نمی‌شه‌ این‌ گُلا یه‌ لُقمه‌ نون‌ شه‌ ؟

جای‌ خواب‌ِ من‌ رو ابرا ، روی‌ بام‌ِ آسمون‌ شه‌ ؟

چرا سوسوی ستاره، تو شبِ من نمی‌مونه ؟

قدرِ این گُلای سُرخُ چرا هیچ کس نمی‌دونه ؟»

صُبح شده‌ اونورِ شیشه‌ ، پسرك‌ بیدار نمی‌شه‌

انگاری‌ تمام‌ِ عمرش‌ توی‌ خواب‌ بوده‌ همیشه‌

گُلای مُرده‌ی‌ پَرپَر ، روی‌ پُل‌ ریخته‌ كنارش‌

خیره‌ موندن‌ به‌ خیابون‌ اون‌ چشای‌ بی‌قرارش‌

چشمِ بچه‌های کوچه اما بازم زیرِ بارون

تو مرخصی‌ِ عیده‌ ، پاسبون‌ این‌ خیابون

چشمِ بچه‌های کوچه اما بازم زیرِ بارون

کِی میشه از خواب بیدار شن آدمای این خیابون

‌‌

ارسال شده توسط دوست خوبمون ” مهرداد “

درباره نویسنده

مدیریت سایت

حرف خاصی نیست. آدمی هستم مثل کرور کرور آدم دیگر. با همان دغدغه ها و نگرانی ها، آشفتگی ها و اندوه ها، لبخندها و امیدواری های گاه و بی گاه. در هوای تاریک همین شهر درندشت نفس می کشم که هر قدم، خاطره ای روی سنگفرش هایش رقم زده.

مطالب مرتبط

3 نظر

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بله خیر