ستایش کن نباید ها را

ستایش کن نباید ها را

پُر میشوم، سَر میروم، قدم میزنم در جادۀ هوس، کرم وجودم میلولد، گناه را میجَوم و مزه مزه میکنم، راهبه ای رژه میرود، تف میکنمش بیرون، زبانم گنده میشود، سر انگشتانم گز گز میکند، چه اسم بامسمائی دارد این “گناه”، نبایدها را لیست میکنم، عریانی را نباید بود،

بالا میروم به اوج، لبریز میشوم از بودن، برای پرتگاهم پله میسازم، دست گناه را میگیرم، کرم وجودم بال و پر میگیرد، پله ها را دوتا یکی میکنم، مادر تاریخ امتحان را تعیین میکند، شرم از راه میرسد، نبایدی خودنمایی میکند، یخ میزنم، دست گناه رها میشود از دستم، پوچ میشود باز، شقایق را میکوبم در هاون، بازدمم گره میخورد،

میجوشم، گرُ میگیرم، سر به هوا با گناه عشقبازی میکنم، کرم وجودم هورا میکشد، پدال گاز را میفشرم، زمزمۀ مادر اکو میشود در گوش وجودم، تابلوی ایست پر رنگ تر میشود، عریانی را نباید بود، میشکنم، فرو میریزم، صدای ترمز تا کوچۀ پشتی میرود، سنجاق میکنم نکرده ها را به وجودم، انگار فقط یک دنده دارم،

قاچ میخورم، کسی نیمه ام را با خود میبرد یک وجب بالاتر، روی نقشه را میگویم، نکرده ای را بقچه میکنم، فکرم را به گناه میدوزم، کرم وجودم بیتابی میکند، پاسخی ندارم برایش، چشم خدا را نشانه میروم، مورمورم میشود، تیرم خطا میرود، مرور میکنم نبایدها را، راهبه ای برایم کف میزند،

قهقهه سر میدهم، تنم خواب میرود، چشمانم میدود به دنبالش، کرم وجودم نحسی میکند، لیز میخورم، دست و پای حیا را میبندم، دایرۀ قرمزی دورم چشمک میزند، نیمۀ دیگرم جیغ میکشد، راهبه ها گروه گروه سان میدهند، “هرگز” برایم دست تکان میدهد، عریانی را نباید بود، خواب تجدیدی میبینم، کم می آورم، فرو می پاشم،

سردم میشود، مچاله میشوم، باد میخواهد آبرویم را ببرد، دودستی تقدیمش میکنم، دم و بازدمم تند میشود، قلقلکم می آید، کرم وجودم می لولد، می خزد، نیمۀ دیگرم ضجه میزند، کابوس میبینم، راهبه ای شانه های مادر را میمالد، چشم خدا گرد شده است، امتحانم نزدیک است، تا میشوم، میشکنم، گناه پا به فرار میگذارد، عطشم فروکش میکند، مادر سر ِ من قسم میخورد،

کوک میزنم زمین و زمان را به هم تا نباید را باید کنم، خدا چشم غره میرود، میخواهم زن باشم حالا، گلویم را میفشارد، مادر می آید با برگۀ امتحانی، نفسم گره میخورد، نیمۀ دیگرم نیست، کرم وجودم جرأت ندارد بلولد، عرش آسمان آرام است، گناه از دور نظاره گر است، تابلوی ورود ممنوع پر رنگ تر میشود، خفه میشوم، دایرۀ دورم قطورتر میشود، کسی نیست تا پر کند نیمۀ خالی فنجانم را، بالا می آروم هر آنچه نمیخواهم، خدا زوم کرده است به رویم، کرم وجودم قهر میکند،

اسم گناه را عوض میکنم، همه حمله میکنند تا قسمتش کنند، راهبه ها صف میکشند، کرم وجودم دیگر نمی لولد، اخته اش کردم من، میخواست پروانه شود انگار، عرش آسمان نمی لرزد، تابلوی ایست آبی میشود، بکر مانده ام حالا، مادر سجدۀ شکر به جا می آورد، نیمۀ دیگرم پیدا میشود، خدا به روی مادر نور میپاشد، خرد میشوم، میریزم، کرم وجودم زل زده است، امتحانم پاس میشود و مادر خوشحال، یخ میزنم، سست میشوم، خط میشوم صافِ صاف، چه اسم بامسمائی داشت این گناه!

ماتم میبرد، فاصله میگیرم دیگر، هلهله میکنند، سرد شده ام بی تفاوت، امضاء میکنم، بُر میخورم انگار، نبایدی باید میشود حالا، نیمۀ دیگرم لبخند میزند، مادر خدا را شکر میکند، عرش آسمان سالم است، تکه تکه میشوم، کیش و مات، خرده هایم را میبینم، خدا حلالیت می طلبد از من، کرم وجودم میمیرد، زنده به گورش کردم من، پروانه نشد هرگز، بکر مانده ام اما، نیمۀ دیگرم نوازشم میکند، فکر میکنم حالا، گناهِ نکرده ام را ستایش میکند آیا؟

درباره نویسنده

حرف خاصی نیست. آدمی هستم مثل کرور کرور آدم دیگر. با همان دغدغه ها و نگرانی ها، آشفتگی ها و اندوه ها، لبخندها و امیدواری های گاه و بی گاه. در هوای تاریک همین شهر درندشت نفس می کشم که هر قدم، خاطره ای روی سنگفرش هایش رقم زده.

مطالب مرتبط

1 نظر

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *