Subscribe via RSS Feed
بازدیدها : 298

آغاز نو مبارک (رفتن به معنایِ واقعیِ “بودن”)

رفتن به معنای واقعی بودن ؛ بودنی که با یک نوشته شروع شد، آغازی در پایان یک بودن تلخ اما شاید شیرین.

درک این موضوع برای آدم هایی که می دونند و نمی خوان بفهمن …

اره داستان از اون موقعی شروع میشه که من در سایت خودمون قرار ملاقاتی رو تنظیم کردن تا هر کی که اهل دلشه اهل سفر و یا می خواد دل از کار بکشه بره تو طبیعت بیاد و تو جمع ما باشه . جمعی که تو سفرهای قبلی خیلی شاخ و برگ داشت اما همون طور که فکر می کنم اگه همت منو و بچه ها نبود شاید آغازی نداشت و الان جمع ما حاصل میوه های زیبا و سرخی هستند که دور هم پیوندی زیبا با نام دوست گرده می زنند

بدون معطلی هر موقع اون روزو یادم میاد نا خداگاه می گم آغاز (آغاز نو مبارک) چون همه ما برای اون آغاز زندگی رفته بودیم . صبح جمعه بود تلفنم صداش در اومد و آهنگ پدر خوانده رو شروع کرد به خوندن ساعت ۸ صبح بود و باید ۹ حرکت می کردیم .

بدون معطلی پاشدم و وسایل و جمع و جور کردم و به دوستم زنگ زدم و برنامه ریزی حرکت رو گذاشتیم ، رسیدیم به محل قرار همه جمع بودند با خنده های تکراری خودم به همه سلام کردمو با شوخی گفتم باز که شماها اینجایید. صبر کردیم تا بقیه دوستان هم بیان و بالاخره اومدن و رفتیم به جایی که قرار شده دوستان دیگر هم جمع بشوند و مسیر نهایی رو مشخص کردیم و حرکت به سوی طبیعت ما امدیم ای طبیعت….

تو راه رفتن اینقدر به ما زود گذشت که انگار طبیعت  از قبل منتظر ما بود و می خواست واسه پذیرایی ما انتهای زیباییشو به رخمون بکشه و کار خودشم کرد با اون برگ های خشک شده اش و صدای زیبایی جویبار به رخ مان کشید و ما رو عاشق تر کرد.

با اوردن خیال خودمون رو راحت کردیمو شروع کردیم به تفریح و خوشگذرانی اول با والیبال و بعد فوتبال  دیگه نای راه رفتن نموند و نشستیم و شروع کردیم به خوردن ناهار خوردن ناهاری که باز برای آغاز یک زندگی بود(آغاز نو مبارک) مثل اینکه بچه ها دل نمی کندن از این توپ بیچاره آخه دیواری کوتاه تر از توپ پیدا نمی کردن که تلافی خستگی ها طول هفته رو روش خالی کنند و ما هم که از خدا خواسته رفتیم واسه بازی ….

وقت آغاز رسید آغازی نو برای یک تولدی دیگر…. (آغاز نو مبارک)

بچه ها پر اشتیاق تر از همیشه بودند و واسه اینکه بخوان آغازو تبریک بگن طاقتی نمونده بود تو دلشون و از چهره های سرخشون که پراز خستگی بازی بود پیدا بود که می خوان فریاد بزنن (آغاز نو مبارک) خوردیمو خودیم تا دیگه جا نداشتیم به خوراکی های همدیگه ناخنکی بزنیم دیگه داشت شب می شد . تو راه برگشتن رفتیم سفره خونه نزدیک اونجا حسابی از خجالت خودمون در اومدیم و ناپرهیزی کردیم دیگه نمی گم چی شد و کی بود و کجا بود سربسته بگم کلی حال کردیمو چیز جدید یاد گرفتیم

یاد گرفتم به پشت هم باشیم . تو سختیامون پابه پای با هم باشیم . از هم دوری نکنیم . یکرنگ باشیم . فرق خودمونو با دیگران به جنجال نکشیم . به هم احترام بذاریم. خوب فکر کنیم . خوب همدیگرو درک کنیم و هزار تا حرف و حدیث دیگه ای که اگر تا صبح براتون بگم باز کم گفتم.

امیدوارم همین طور که می گم باشه . اما فکر نکنم کسی بخواد اینطور باشه . چرا ؟

باز من به چرای خود رسیدم ؛ به چرای یک دوستی یه جدایی و باز هم محزونیت یه دوست برای یک ندانم کاری ساده، آه که چه دلم پر است از این زمونه کی می خواد درست بشه …..

ولی گذرا از این همه بحث مهم این بود که من گفتم ؛آغاز نو مبارک همین کافی بود تا خستگی یه ماه کار مداومم و با کلی ناراحتی از زندگی با یه خاطره خوش از بین بره  اینه معنای بودن و معنای آغاز بودن .

موفق باشید و خوش سفر و آغاز همه مبارک ….

ایمان /

VN:F [1.9.3_1094]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.3_1094]
Rating: 0 (from 0 votes)

دسته: حرف های خودمونی

درباره نویسنده: ایمان مهدوی دوست ، طراح و گرافیست | اولین دارند مدرک بین المللی فتوشاپ در ایران از ایرلند ، هدف من برای ارسال مطالب در این سایت فقط به منظور درک بهتر مردم به عشق می باشد. ارسال نظر شما خواه حتی یک کلمه باعث دلگرم شدن ما و همچنین حضور موثر شما در سایت می باشد . برای ارسال مطالب عاشقانه می توانید از ۲ طریق اقدام فرمایید . ۱ - لینک ارسال مطلب در بالای سایت و دیگری با استفاده از شماره های تلفن ایرانسل .... موفق و عاشق باشید.

دیدگاه‌ها (۱)

لینک بازتاب | نظرات در فید خوراک

  1. dancer می‌گه:

    iman joon daset dard nakone kheili hal kardam

نظر دهید




- برای نمایش یک آواتار از خودتان در وبلاگ من و همچنین دیگر وبلاگ‌ها به سایت گراواتاربروید.

  • دوست دارم که…(2)
    دوست دارم که... یه اتاقی باشه گرمه گرم، روشنه روشن، تو باشی، منم باشم.  کف اتاق سنگ باشه سنگ ...
  • ظالم کی مثل من عاشق دل سنگت میشه !؟(4)
    قلم خشک شده است و نای نوشتن را ندارد دستهایم بی رمق است ،افکارم درهم گردیده است ... از چه میخواه...
  • شریک زندگی(0)
    در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آن...
  • هر روز آشناتر می شویم(3)
    می نشینم روبرویش... می نشیند روبرویم... با آن چشمهای زیبا كه یك دنیا عشق را در خود گنجان...